ناز نام در حالی بین ترس و شهوت و حجب و شرم دخترانه دستهاش رو اروم دور گردن خاکستری نام قلاب کرد. صورتش رو بیخ صورت خاکستری چسبوند.. دل خاکستری اب شد! احوالی گرم.. پلکهایش، مژهایش پاشنه پا.. گرما ، دستهای خاکستری مثل دو مار از دوسوی رانها بالا خزیدند و روی خمیدگی بالای سرین های برامده ی ناز نام قلاب شدند و تن هاشان را به هم گره زدن.. طعمی تازه و میلی غریب! حال غنچه ای که چشم به دنیا باز میکند.. همه چیز را از یاد بردند. حتی خود را! دورشدن.. دورشدن تا انطرف ها انطرف هائی که هست یا نیست! به خود بودن و به دریای دل فرورفتن .. تنشان و مویشان عرق کرده بود. پلکهای ناز نام روی هم خوابیده بودند. خاکستری نام غرق در عطر دخترک. سرخم کرد و چشمهای بسته ناز نام رو بوسید. انگاری گلی را ببوید. اما..
پاورقی: کروات یا عمامه درد ما این نیست و هیچ وقت هم نبوده. ریشه ای تر فکر کنیم .. شاید دوباره جای شربت البالو رد واین بیاد و شاید به جای روسری مینی ژوپ! اما تا خودمون عوض نشیم استبداد پابرجاست. شاه باشه یا ره.بر یا هر احمقی دیگه!
نمایشنامه تکراری..
پرده اول: غروب عشق دیرینم سوزی داره که نگو! اخ که نازی این چه حدودیست.. ایا شنیده ای و میدانی؟ یا اینکه..
پرده دوم: - کم کم دارم توی زندگی جا می افتم!! کم کم خیلی بیشتر از قبل کارم رو دوست دارم. زندگیه کتابی گرمای بیشتری پیدا کرده. نگاه چفوف رو واقعا درک میکنم این احساس رو روی یکی از کاراش با نام صحرا پیدا کردم.
پرده سوم: زندگی رو برنامه هم داستانی شده برای خودش! پنج شنبه آینده گور بابای کار و رژیم! خلاصه سگ میزند و گربه میرقصد!
پاورقی: دوخط نوشتم به خاکستری بر خورد پاکش کردم.
- فعلا همین!
شب کوچه بازاری!
ماکانم.. اینبار با چمدانی پرت سفر به سکوت بردم! نفسی چاق کردم و نگاهم رو به دیوارهای بی نقش آویزون کردم. برگشتم تا از یاد نبرم چشمانم رو.. معنای این به پای خودتون. ایستادم مقابل اقیانوسی فعلا اروم اقیانوس ارام است مثل خودم! چشمانم را ببین.. چشمان تو! چشمک های عسلی دعوتی برای رقص در تالار نیش! ناز من.. برقص برقــص تا مرگ من. در این برگ بازار طلائی برقص.. برقص و ماکان رو هرگز نبین! من همان سیاه بازم، نازم اینجا بین ما و خورشید از این زلف سفیدم قلمی بردار و ماه رو برهنه بکش! پایان تو هـرگـز هـرگز هرگز.
برگشتم به خونه تاریکم.. بازم من و خاکستری نام! از اخلاقش بخواین در یک کامه حسابی سـگی! کمی زمان برد تا شد مثل اولش و کلی صحبت کردیم با هم. سفرم با داریوش خیلی جالب گذشت از اونجایی که داریوش دوم آبان باز برمیگرده سوئد ترتیب یه مهمونی دبش دادم و بعد از مدتها دوستان رو دور هم جمع کردم، بچه های گروهم که با خوشحالی قبول کردن و اومدن، از بچه های دانشگاه و پاساژ خلاصه همه جمع بودن و مست! الهامم که مصلح اومده بودو با سنتورش به کسی مهلت نداد. یادی کنم از سپهر ارمغانی که تنبکی نیکو میزنه، جوری که هیچ کسی جلوی اون ریتم های قرداری که تو دستش داره نمی تونه مقاومت کنه .. بابای داریوشم که در خوندن و حفظ بودن شعرهای کوچه بازاریه ایران مهراتی مثال زدنی داره! القصه این زوج هنری شروع کردن به زدن و خوندن! عمو سبزی فروش؟؟ بله؟ سبزی کم فروش بله؟ سبزی گل داره؟ بله! دردودل داره؟؟ بله!! اونا می خوندن و می زدن ما هم که همه ضعیف النفس دختر و پسر، پیر و جوون اون وسط قر می دادیم. برفتم بر در شمس الاماره همونجایی که دلبر خونه داره!! ای لالای لای!! گندم گل گندم ای خدا دختر مال مردم ای خدا.. اون قدد زدن و خوندن و قر دادن که از نفس افتادن!! محفل گرمی داشتیم! من و داریوشم که حسابی رو کیف بودیم این اخری نشستیم کمی گپ زدیم. خیلی خوشحالم که تونستم کمی شادش کنم.. بگذریم.
پ .ن: تا حالا شده از این که خوب می خوابید احساس خوشبختی کنید؟ یا شده از بی خیالیتون دچار دلشوره بشید؟؟
پ .ن: شعرها و آهنگای کوچه بازاری ایرانی رو دریابید!! که به نفع خودتان است!! هم فاله هم تماشا، واقعا اصل عدم قطعیت هایزنبرگ رو دوست دارم به راستی که آینده غیر قابل پیش بینیه!. این چند روز طوری برام چرخید که هرگز پیش بینی نمی کردم.
پاورقی: توی این مجلس عیش و نوش پدر داریوش بهم کتابی هدیه کرد، که مدتها دنبالش میگشتم! هنوزم باورم نمیشه، قابوس نامه اونم مال سال 41 بفرمان محمدرضا شاه پهلوی آریامهر. اگر از دوستداران ادب فارسی هستین پیشنهاد میکنم حتما نگاهی به این کتاب بندازین، کلی کیف کردم! امسال توی شبهای سرد زمستون منو خاکستری کلی خوش خوشانمون "میشود"
ای دل خواهی که زی دلارام رسی بی تـیمــاری بــدان مـه تــام رسی
با او به مراد دل بـــزی ای دل از آنچ گر دانی خواست کامه در کام رسی
سپاس یارانم..
چشمانم.. ببین منو! چشمانم به دنبال چشمان تو، اری چشمان تو.. در چشمان تو بارانی نمیبینم! عسل هست تو بس، و چه شیرین .. چشمان تو در روزگار نخست چشمان خودت بود. جوابی ندادی منو " ایا چشمان تو بودن تا بخندن؟ یا بودن تا منو به زندگی تشویق کنن؟ یا شایدم دلخسته ای رو بچزونن" من ماکانم.. کمی بیشتر درنگ کن! اجازه بده بیشتر خیره بمونیم.. چشمان تو صادق و صمیمی بودن؟ یا موذی و گستاخ؟ عفیف یا وقیح! ایا قرار بود از چشمان بی باران تو اشکی جاری بشه؟ هوم من باید به خودم بیام. اینها چشمان تو نیستن، من چشمانت رو برای خودم نگه میدارم! اری چشمانم.. حال زمان مفهومی نداره برام! از من نپرس که وجود دارم یا نه.. وجود دارم! اخه چطور بهت بگم که جهان غرق من تنها شده، ای کاش باور کنی که من اگر ابری نباشم وادار به باریدنم.. من به اینجا پرت نشدم، من از روز نخست دعوت داشتم! اخ که اینبار کسی و ندارم براش دلبری کنم.. نمیدونم چه مرگمه دلتنگ اون روزام که من صدای ضبط رو هی کم میکردم و تو هی زیاد. فکنم همونجور که جسم ادم بدون غذا و آب میمیره روح هم بدونِ.. دیروزم با بچه های عکاس گذشت، عکاسا خوب بلدن عقب برن، جلو بیان، اینور برن، اونـور برن، تا بالاخره زاویه دلخواهشونو پیدا کنن. من ماکانم، هرگز نتونستم زاویه امو پیدا کنم.
پ .ن: با داریوش تماس داشتم. پنج شنبه از سوئد برمیگرده، خوش خوشانم شده 11مهر با گروهم اجرا داریم. سپهر ارمغانی، فرید خسروی، هژیر هومان فر، لیلی سعادت، الهام زاهدی. سپاس! سپاس بچه ها .. ای کاش سختگیری ها و بداخلاقی هامو ببخشین، دوستتون دارم باور کنین.
پـاورقـی: حکم اخر دانشگاه اومد، ستاره بارونم کردن! آری.. آبي بـاران ها بــاران ها و تا هميشه بــاران ها..
اینجا موج تنهایی!
خواهش میکنم غروب رفتنم رو نقاشی کن! روشنایی رو نگاه کن.. من ماکانم با من هم نگاه باش! خواهش میکنم دست خط زشتم رو فراموش نکن.. اینجا موج تنهایی! اینجا کلاغ ها تلاش میکنن تا اسرارشون رو بهم بگن! حالا دیگر با کائنات عالم محرمم، دیگر چیزی را از میان چیزی سوا نمیکنم! دیگر نه کج میشم.. نه مج میشم! آقای خاکستری به زلف سفیدم حسودی میکنه، اری این منم .. ماکانم!
" ای هستی بخش دانا و ای پاسدار ازادی و ای سزاوار ستایش با نیایش بدرگاه تو راه خواهم یافت و در پرتو راستی و منش پاک به تو خواهم پیوست ای مزدا مرا رهبری فرما و در کارهایم یاور و پشتیبانم باش
آبرنگی ..
انگاری دیگه صدای تـــیک تاک نمیاد. انگاری همین دیروز بود که من ماکان دست تو دست تو نازم توی کوچه های تقریبا خلوت و معطر بنفشه ها قــدم میزدم.. هر فصلی برام خاطره ای مخصوص همراه داره.. گذشت، گذشــت کوچه باغها، گذشت اون بوسـه گرفتنای یواشکی! گذشت شعرهای عاشقانه تو.. نازی دیگه از سوز گیتار مهردادم خبری نیست! مشامم از بوی شراب کهنه خالیست، این ماکان انگاری که دیگه.. مــاکان نیست! انگاری بنفشه های اون کوچه باغ ها عطر تنت رو سیو کردن! گاهی به سرم میزنه و یه کاری میکنم گذرم به اونجا بخوره، عطر حضور تو منو به رویـا مـبره .. وقتی انگشت هات رو میون موهام می لغزوندی حسی داغ و نشئه انگیز وجودم رو میگرفت، قلبم تند تند میزد.. گوشام انگاری توی اون ثانیه ها گنگ ترین نجواهای درختا و گلها رو می شنید، پوست من بهار رو با همه طراوت و تازگیش لمس میکرد .. اکـنون یـک شهریور جدید برای تو! اری.. باز هم در چند قدمی خاطرات 26 شهریوریم.
من ماکان هستم.. من سکوت را با سوت می کشم به حرف هایی که هرگز ندارم. من بازی کردن با رنگ های گرم را عاشق نیستم. من ماکان هستم. من دیگران را عاشقم دیگران هم همینطور، دیگران مرا عاشقانه "رنگ" میکنند. من ماکان هنوزم که هنوزه الفبا رو تو ذهنم ندارم، حتا ماه های سال رو با هم اشتباه میکنم. من ماکانم شنیدی چه دلها که شکستم؟ از دلبری ها گفتمت؟ راستی اصلا شنیدی از ادرس کعبه من؟ من ماکانم شنیدی چه نطقهایی که نکردم؟ گوشــاتو بیــار جلو اها اصلا برات از هنگامم گفتم؟ از اهالی عیش؟ اونجا هم مال خودم نیستم، دلم میخواد وقتی صاحبم برم تو کوک سازم و سال ها روشن بمونم ولی .. باور کن ترک اونجا سخت شده برام.
من ماکان ارزو دارم برگردم به سیزده سال پیش تا شاید دوباره مهر ماه توی حیاط خونتون کنار اون حوض لجنی منتظر بمونم اجازه بگیری چند ساعتی توی برگها بازی کنیم. من هزارن سوال دارم و تو همیشه برای هر سوال قانون خاص خودت رو! برای هر سوالی سه پاسخ وجود داره. پاسخ تو، پاسخ من، و پاسخی که صحیح است. این چه معنایی میتونه داشته باشه؟ ببین مجموع حرفهای قبل از مرگی که داری ادم رو به فکر فرو میبره. چرا من معنای جمله های گوشخراش تو رو زود تر تشخیص ندادم؟ اصلا چرا با این شیوه بیانشون میکردی؟ بارها و بارها میگفتی عکس نگیرم، زیبایی رو زندونی نکنم. چرا منٍ احمق نپرسیدم چی مینویسی تو دفترچت چرا در مورد اون کنجکاوی نکردم؟ .. چرا باید اینقدر دیر بفهم که تو هر ادمی رو ایینه ای از خدا میدونستی! چرا عشق اعتماد میکنه؟ چرا ترس شک میکنه؟ حرف های بی مقدمه خیلی زود قراموش میشن. من ماکانم به خودم افتخار میکنم چون با جغد های احمق دیروز و دانای امروز هم نگاهم! من ماکانم من نشان باد را بهتر از هر نشان دیگه بلدم! من ماکان طعم خاک رو مقدس میدونم! من ماکانم من بی سر و پاهی را به اعلا میرسونم. من رک میگم و مرغم گاهی حتی اون یک پا رو هم نداره! من تظاهر به پست بودن میکنم و فقط به من فکر میکنم! دانشگاه هنوز جواب مارا نداده و ما سعی میکنیم که چشم ببندیم و خود را احمق بخوانیم! این وسط معجون خونسردی کار خودش رو کرد " یک سال دیگر هم روش، اینجا کسی عجله ای برای بزرگ شدن نداره! " من ماکانم.. وقتی با پوتین و بارونی زیر برق افتاب میزنم بیرون مردم ازم متنفر میشن. وقتی به غریبه ها سلام میدم جوابی جز تعجب نمیگیرم! امروز میان مردمی که معلوم نبود برای چه کاری دنبال هم می لولیدن دنبال خیلی چیزها گشتم.. امروز حسابی به نیلوی تو توجه کردم به چهره ارومش به "چشـمهـایـش" ارباب هیچ میدونی وقتی که رفتی این دختر به چه حال و روزی افتاد؟ بگذریم.. اجازه ندادیم نیلوی تو با اون وضع توی اسایشگاه بمونه با هر کلکی که بود با شعرهای خودت ارومش میکردیم. خوشحالی که به زندگیش برگشته مگه نه؟ تو برای نیلوفر زنده ای نه تنها نیلو بلکه همه ما اره همه "مــا" صبح سکوت داریوش رو حس کردی؟ با اولین پرواز خودشو رسوند فکر میکردم نمیاد. حقیقت رو بخوای خیلی سعی کردم کنار تو خونسرد باشم و به خاطرات گذشته فکر کنم.. ولی چهره خسته داریوش رو که دیدم نتونستم جلوی اشکم رو بگیرم. مشکلات بدجوری پیرش کرده. یکشنبه برمیگرده سوئد. منم برمیگردم پیش اقای خاکستری، باید ساعت های طولانی در مورد مشکلات ناتموم نیمه پایانی مرداد و این روزهای شهریور صحبت کنیم. اقای خاکستری مثل همیشه داره به زندگیش ادامه میده حتا احساس میکنم تازگی خیلی شاداب شده و من قلبم برای او شاده شاده! از روی کنجکاوی توی زندگی دنبالش میگردم و وقتی پیداش میکنم خیلی اروم سعی میکنم به فکرهایی که میکنه گوش بدم. باورکردنش برام سخت بود ولی یواشکی پی بردم که تو فکر تغییر رنگه! توی زندگی خاکستری ها تغییر رنگ یک ننگ خیلی بزرگ به شمار میاد .. امکان داره اقای خاکستری برای همیشه از جامعه خاکستری ها ترد بشه. اخرین باری که باهم بحث میکردم خیلی عصبانی بودم و از زندگیم پرتش کردم بیرون ولی الان پشیمونم باید از دلش دربیارم.. ما حق داریم بازم با هم انار یخ کرده بخوریم، خاکستری پیش من میتونه با هر رنگی که دوست داره زندگی کنه. اره پیش خودم نگهش میدارم. دوست داشتن یسیاری از ادم ها دشوار شده نباید فراموش کنم که من ماکانم.. دوست داشتن من برای بسیاری از همون ادم ها دشوارتره. خدایا تیکه های این پازل هیچ جور باهم نمیخونن دیگه خستم کردن. تصمیمی نداری؟ ببین فقط دوتا تیکشو برام بزار باقی شو خودم میرم قول میدم.
ایران نوشت: آه وطـنم آه وطنم.. ببین چگونه اداب وحشیانه عرب رو بهت غالب کردن.. کارون خشکیده، البرز لب فروبسته حتا دل دماوند هم این روزا اتشی سرد داره.
درگوشــی: مهرداد تو هدیه افتـاب هستی.. دوست عزیزم یک سال گذشت "خدایت بیامرزد"
با یاد زمستون و شب های درازش دل گرم میشم! گذشت.. گذشت اون لحضه هایی که با چشم بسته گردنتو میبوسیدم و با عطر موهات مست میشدم. هیســـــ گذشت کوچیکیام.. وقتی سر ظهر میرفتم توی زیرزمین خنک بابا بزرگم و روی قوس شیشه های شرابش خیره میشدم و از قیافه عجیب غریبم کیف میبردم!
گوشامو حسابی تیز میکنم.. حرف از اخراجم تو یکی دو روز اینده حسابی داغ شده.. خدایا این خیابون زندگی یخورده شلوغ پلوق شده تنهایی میترسم ازش رد بشم میشه دستمو بگیری؟
امشب چه شبی بود. فکرشم نمیکردم! شبی شیرین.. این شب باید تا اخرین لحضه های خاموشی حرارت مخصوص خودش رو توی زهنم نوازش بده .. بسیار عالی! حقیقتا هیچ کار بزرگی بدون فکر انجام نمیشه. از سیستم زندگی امروزم رضایت دارم ولی خوب احساسم میگه تو بعضی شرایط انتخاب های درستی نداشتم بهترین راه میتونه اعتماد به زمان حال باشه پس تمرکز لازم دارم تا برای اینده اماده بشم این تمرکز شاید مثل پرتوهای خورشید باشه. به این فکر می کنم که چقدر قشنگ تر بود اگر در کنار همه اینها از نظر روحی هم حمایتی برام فراهم میشد.
شروع مرداد ماه برام شروع زندگی روباتیک به توان 2 و گیر افتادن توی موجی هولناک از طعم های عجیب غریب. وقتش رسیده دیگران از لیستم حذف بشن! باید فقط به خودم وفادار باشم .. البته دیگران مهم هستن و برای خودشون شانیتی دارن و باید احترامشون رو نگه داشت در این هیچ شکی نیست. من اجازه دارم درخواست های دیگران رو رد کنم. ولی اجازه ندارم بهشون بی احترامی کنم.
*پروردگارا بشود که مانند کسانی که جهان را بسوی پیشرفت و ابادی پیش میبرند از بندگان وفادار تو باشم. ای خداوند جان و خرد و ای هستی بخش بزرگ بشود که در پرتو راستی و پاکی از یاری تو برخوردار گردم. پروردگارا لطف و نگاه خود را از من کوتاه مدار تا در پرتو فروزگان راستی و پاکی. عشق و ارمان پاک و اندیشه پاک و نیروی معنوی برخویش بدست اورده و با پرورش ان بر هواخواهان دروغ پیروز گردم!
دیروز جمعه عصر با هژیر کلی خوش گذروندیم یه سر رفتیم پیش استاد کلی خندوندیمش. چرخی زدیمو شام و باهم بودیم کمی گپ زدیم.. خلاصه بعد از مدتها با این فشار کار کلی خوش خوشانمون بود.
* داریوش عکسای خودتو گرل فرندت کارول رسیدن. مثل همیشه توی عکس اصلا حواست نیست دارن ازت عکس میگیرن.. خره دلم برات تنگ شده پاشو بیا یه سر به من پیرمرد بزن..
برنامه غذائی چیدم. یه سری ویتامین کم دارم.. کتاب فرهنگ خوراکیها خیلی کمکم کرد نوشته دکتر غیاث الدین جزایری.
"دروغ پرستان و بدکرداران با زبان خویش در میان مردم رشک و خشم بر می انگیزند و مخالف ابادانی و پیشرفت جهان اند.. به راستی بدکارانی که در پی گسترش کارهای زشت هستند نظر به سرشت بد خویش همیشه راه سیاه را بر می گزینند ... خوشی و فراوانی نعمت از آن کسی است که از خود گذشته و پاک منش باشد"
اینقدر ناراحت بودم که فکرم کار نمیکرد. برگمو ریز ریز کردم زدم بیرون! دلم پیش استاد بود رفتم بیمارستان.. با کلی التماس پرستاری رو راضی کردم پنج دقیقه ببینمش. اروم کنارش نشستم تا بیدار نشه.. ولی شد. دستاشو ماساژدادم.. تا یه خورده صحبت کردیم پرستارا اومدن تا بیرونم کنن. ازش قول گرفتم زود خوب بشه.. دستش رو بوسیدم و از اتاق اومدم بیرون. اشتهام کور شده همش دوش اب سرد.. اومدم اینجا بنویسم شاید این فشار کم بشه.
پ.ن: اروم حرکت میکردیم و گپ میزدیم. هنوز باورم نمیشه خیلی سریع اتفاق افتاد.. شیشه های ماشین استاد رو خورد کردن به حدی وحشتناک بود که استاد جلوی چشمم سکته کرد..
جرم: بستن یه روبان ده سانتی سبز اونم به انتن ماشین
توسط: سربازان گم نام امام زمان!! بسیجی 16 ساله..
کسی که در پی آزار و تباهی دیگران است دشمن نیکی و فرزند دروغ و گمراهی است. چنین کسی دارای اندیشه ای نارسا و فهمی ناتوان و منشی زشت است. همه باید بکوشیم تا راستی و درستی را در میان مردم رواج دهیم و اندیشه و خرد انان را کامل کنیم.
